تبليغاتX
پرواز اندیشه
دانائی رنج آور است اما رنجی دلنشین و لذتبخش

دکتر علی شریعتی آدم ها رو به 4 دسته تقسیم کرده
دستۀ اول: اونهایی که وقتی هستند هستند وقتی هم که نیستند نیستند. این دسته یعنی عمدۀ آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنا با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند. بنابراین تنها هویت جسمی دارند



دستۀ دوم آنهایی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند. مردگان متحرکی در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده شان یکی است



دستۀ سوم آنهایی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند: آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم



اما دستۀ چهارم: آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند. شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

به نظرم تقیسم بندی جالبی اومد چون همۀ آدمهای دور و برم رو می تونستم یه جورایی توی یکی از این چهار دسته قرار بدم
حقیقت اینه که آدم می تونه انتخاب کنه جز کدوم دسته باشه...
شما تو كدام دسته هستيد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:39  توسط غلامحسین امانت  | 

تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.

اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"

صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:

"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"

آنها جواب دادند:

" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.

ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.

پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند

   (  منبع داستان به یادم نیست. امانت)

                      تا آینده ای نه چندان دور بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:32  توسط غلامحسین امانت  | 

هم فکرم و هم قلمم با هم یخ زدند هرچه جلو دهانم گرفتم و نفس گرمم بر زبان قلم دمیدم که شاید این جوهر به نحوی  جاری شود گویا قهرش جدی شده بود راستی  گناهی  هم ندارد وقتی قلم، زبان واقعیات نباشد و آنچه آزادانه چشمها می بیند و فکر می پردازد و به نیش قلم می رسد و می نوبسد تا رخ حقیقت از لابلای غبار غلیظ معرکه گیری عاشقان  انحصاربه مشتاقان بنمایاند ، آخر این چه بازی است که با غلط گیر دوباره نوشته جات را لاک بگیریم تا واقعیات را بزک کرده تا مبادا گزکی به دست پاچه خواران باشد ؟ 

لابد من بیش از پیش مصلحت اندیش می شوم ولی قلم بر طبل همیشگی می کوبد که باید بساط تزویر برچید اگرچه بساطت علی الظاهر بر چینند! به گفته و پندار بصواب بعضی دوستان رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار:

       ولی چه می شود کرد این قبه که اکنون نشیمنگاه خود از ما  بهترپنداران شده  بعضی از کلوخهایش بر دوش کشیده ایم و گاها" ملات آن از خون من و دوستانم  و بستگان آماده شده است بگذار قبه بماند شاید روزی دست تقدیر شایستگان را ماءوا نماید و استنهای سالوس را به جای درخورشان بنشاند . طبیعی است گفته بیهقی در گوش ایشان حتی برای یکبار هم که شده زنگی به صدا در نیاورد: احمق مردا که دل در این دنیا بندد گه نعمتی دهد و زشت باز ستاند!!!

       هر از گاهی بهانه ای سبب ساز می شود که بر طبل بی عاری بکوبم و عریضه بس ناقابل تقدیم حضور نمایم و چند صباحی بیشتر نابودهء خود را نمایان سازم  ولی چه می شود کرد هر کسی از ظن خود شد یار من. ولی من تا بوده خود را یار همه می دانستم اگرچه دست من کوتاه بوده است؟؟؟؟؟

       ولی از خود راضیم به پیش وجدان و خدای رحمان ، که به مصداق:« لانکلف نفسا" الا وسعها »در حد وسعم صدایم بلند کرده و دستم را به سوی آفتاب نشانه رفته تا مقصد بنمایانم و شمعی بر کوره راه پر از سنگلاخ افروخته ام ...... هر چند بر سر کوچه و بازار نوچه های خفاشان به زعم خویش خفاشان را طاووس  جلوه دهند و بکوشند که شمع  راه را بمیرانند .

        امیدی در ذهنم جوانه می زند و می پژمرد  بزرگ روزی  منتظریم که زبان مترجم دل و دل نیز گویای من برتر و آرمانی باشد همانی که روز ازل در وجودمان بی شیله و پیله و آراسته به ودیعه نهادند !! آیا ممکن است؟ آری اگر چشم ها را شسته و خوب ببینیم !!

       امید می پژمرد: زبانها ترجمان دلهای برتر نیستند  بلکه مترجم من اسفلند: دنیا برای من است!! شهر برای من است! پست از آن من است ! مجلس در شاءن من است! مردم برای منند!! .........

هیچ کس جز من نیست!!

من امیدوارم و تو هم نومید مباش که مسیرمان بسوی نور است.

نعوذبالله من الشیطان الرجیم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط غلامحسین امانت  | 

بنا نبوده حسین جان قدت بلندتر از بقیه باشه یا بخواهی بلندتر نشون بدی! این شهرستان ماست دیگه !بناهم نبوده عزیزجان پات از گلیم خودت درازتر کنی !

مگر یادت رفته اون زمانی که نوجوون بودی و می رفتی تو خاکریزهای وحشتناک هورالهویزه و کانال ماهی با دشمن بعثی تن به تن می شدی ؟ یادت رفته شجاعتت رو به ما نشون می دادی در کنارش هم توپوزی می زدی به صدامیان ؟ و اندکی هم موجش به ما می رسید؟یادت رفته اون موقع به ندای رهبرت لبیک می گفتی و با اون دل دریائیت چفیه برگردن می انداختی و علی دین نبی ! کجا ببینمت تو خاکریزهای تودرتوی فکه ٬ شرهانی٬ موسیان٬ ذبیدات٬ پاسگاه ذیت و......

بله اون موقع تو می رفتی جبهه که ارزشها رو فقط مال خودت کنی و حواست هم به ما نبود که اون دل دریائی نداریم و عقب می مونیم !!

راستی چرا اون ترکشی که به پات خورد درست وحسابی کارگر نیفتاد تا امروز از تو شفاعت بخواهیم ؟

آدمیه! ممکنه آینده هم میدون آزمایشی دوباره پیش بیاد دوبار ه همون آش و همون کاسه !! چفیه میندازی گردن و ندای رهبرت را لبیک میگی . پس بهتر که جلوجلو پیش دستی کرده باشیم و مارک هرچند لایتچسبک عدم التزام به ات بزنیم تا فقط امضای سرخت بتونه التزام عملیّت را ثابت کند.

راستی یه حرفی! تو که مدتها از جون و مال وآبرویت مایه گذاشتی و رفتی جبهه و ثواب بردی ! برادرت رو تقدیم کردی ! حالا نمی خواهی ثواب خدمت در مجلس به یکی دیگر هدیه کنی ؟ خوب این ثواب اجباریه باید بپذیری !

در آخر نمی دونم صفات شهرمون که چندی پیش بازگو نمودی یادت هست؟ اگر هست که این هم یکی از شاهکارهاش هست!!!  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:12  توسط غلامحسین امانت  |