تبليغاتX
پرواز اندیشه
دانائی رنج آور است اما رنجی دلنشین و لذتبخش

  بانوی بزرگوار من! به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند... و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.

این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است... تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنی به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.

 من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای: خوشبختی را نمی توان وام گرفت. خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست. خوشبختی را نمی توان دزدید نمی توان خرید نمی توان تکدی کرد... بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.

پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی. خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه. البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری... برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.

عزیز من! خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست. یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:7  توسط غلامحسین امانت  | 

امروز نمی دونم چه شد که به یاد نویسندگانی چون هوشنگ گلشیری ، نادر ابراهیمی ، منیرو روانی پور ، شمس آل احمدو...... افتادم و تو ی راه هی این رباعی زمزمه می کردم :

 

از پس پنجاه  و  اندی  ز  عمر          نعره برمی آیدم از هر رگی

 

کاش می بودم دور از هر کسی      چادری و گوسفندی و سگی

 

برگشتم به دوران دانشجوئی در دانشگاه شیراز و حضور در سمینارها و شب شعرها و .......و گاهی هم در دفتر روزنامه صبا که عمر طولانی نداشت و زود به دیار خاموشان پیوست .

      یادم نمیره در یکی از جلسات در خصوص ادبیات پس از انقلاب که نامبردگان فوق به اضافه تعدادی دیگر چون سیمین دانشور و شمس لنگرودی و قیصر و ........تشکیل شده بود نادر ابراهیمی پس از سخنرانیش به سئوالات جواب می داد که دانشجوئی در عریضه خود فحاشی به یکی از بزرگان کرده بود که ایشان هم فی البداهه گفتند:

بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگی به زشتی برد

 

این جواب بر دلم نشست که تحقیر و فحاشی حتی به مخالف هم ناپسند باید شمرده شود. ولی چه می شود کرد گاهی دنیا اینقدر بی رحم می شود که تازیانه تنبیه رااز بعضی انسان نماها هم دریغ می ورزد و آنها را در جهل مرکب وا می نهد و به آنها نمی فهماند که بهتر است دنبال خوشبختی اصیل باشند نه اینکه به اندک خوشبختی دیگران نظر سوء داشته باشند و دنبال دزدیدن آن باشند ! آیا لقمه شادی که از سفره همسایه بدزدی از گلو فرو می رود؟

 

راستی صبح هوا سرد بود بدین خاطر کت و شلوار پوشیدم وقتی استاد داشت درس می داد بجای اینکه مثل دانش آموزان دستم زیر چانه ام بگذارم و به دنیای خیالی سفر کنم دست در جیبم کردم و کاغذها بررسی نمودم روی یکی از کاغذها نوشته بود:

نمی خواهی منزلت را عوض کنی!!!!!؟؟؟؟؟

 

این سئوال مربوط به دو سال قبل بود یادم رفته بود جوابش بنویسم:

 

حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود

عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:14  توسط غلامحسین امانت  | 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه وتابلویی رادرکنار خود داشت. روی تابلوخوانده می شد: من کورهستم لطفاکمک کنید
 روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چندسکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد.
   عصرآن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ 
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:13  توسط غلامحسین امانت  |