|
|
|
|
|
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود آقای قالیباف نگران بود که پس از انقلاب ٫کناره گیری بعضی ازانقلابیون زمینه فراهم کرد برای افرادی که بعد از انقلاب ژست انقلابی به خود گرفته بودند و ریاکاری وجهه همت خود قرار داده بودند اما بعد ازجنگ مصیبت بیشتر شد فراریان از جنگ که بدون هیچ عذری در پستوی خانه اشان آرمیده بودند وارد عرصه شدند و رزمنده تر از بچه های جنگ و جبهه شدند . این مهم نیست کاش اینان کارامد بودند و مشکل گشا ٬ مصیبت این است که اینها خود را بسیجی قلمداد می کنند و روحیه اشان هم با رزمندگان منافات داشته در عین حال نسل جدید که جبهه و انقلاب را درک نکرده تصورشان بر این است که رزمندگان دوران دفاع مقدس هم چنین افرادی بوده اند که هم و غمشان حفظ مقام و کسب درامد بوده است و این مشخص است چقدر اجحاف است به رزمندگان!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:1 توسط غلامحسین امانت
|
|
||
|
|
|
|
|
«شهيد مهاجر را شاهد مي گيرم...» شايد سخن گفتن از «بسيج» به اندازه هيچ موضوعي، براي من كه سالها با بچه هاي بسيج هم نفس بوده ام، مشكل نيست. با آنها هم نفس باشي، كنار سنگرهايشان تا صبح پاسباني كني، ميان خنده هايشان، يك دم گريه كني و بال در بال رفتنشان ميان آسمان ها را با ديدگان كم فروغت ناظر باشي، مجالي به تو نمي دهد تا بتواني از آنها «سخن» هم بگويي. در گفتمان «بسيج» سخن گفتن اصلاً جايي نداشت، تنها «سكوت» معني داشت و سخن گفتن نشان از «خود ديدن» بود پس كسي سخن نمي گفت: «تا ديده شود» براي من در مورد: «سخن نگفتن بسيجي» سخن گفتن بسيار سخت است و شايد محال. اينجا هم نمي خواهم چيزي از خود بگويم و تنها: آنچه بود را بايد روايت كنم. چندي پيش در گوشه اي بياني ديدم از همسر معظم شهيد باكري كه: «حميد دنيا را از چشم من انداخت»، احساس كردم كه گويي سالها اگر مي خواستم حرف بزنم، بيشتر از اين چيزي نداشتم كه بسيجي يعني: «حميد باكري كه دنيا را از چشم همه ما انداخت» و اين بود كه امام (ره) عزيزمان گفت: «تنها افتخار من در اين دنيا اين است كه بسيجي ام» زيرا امام (ره) در دنيا تنها «بي ارزش بودن دنيا» برايش ارزش بود، انگار كه در اين دنيا تنها «حميد» برايش مي ارزيد. كيلومترها مرز ايران و عراق، سجاده ابراهيم همت، مهدي زين الدين، مهدي باكري، حسين خرازي و هزاران بسيجي گمنامي بود كه همه افتخارشان به همين گمناميست. نمي دانم چرا فراموش كرده ايم كه بسيجي، اگر اهل جنگ بود، اگر اهل سلاح و تير و خمپاره بود، اگر روي مين مي رفت اگر محكم ايستاده بود، از خشونتش نبود، از «عبادتش» بود. «عابد» بود، مثل مولايمان علي (ع) دنيا را به آب بيني بزي مي فروخت مجاهد بود، مثل سيد و سالارمان حسين (ع)، دنيا را داده بود تا يك صبح تا ظهر عاشورا را بخرد. گاهي كنار اروند فكر مي كردم، آيا «زاهدتر» از اين بچه هايي كه حاشيه اين رود گل آلود، غواصي مي كنند روي اين كره خاكي هست؟ پشت كانال ماهي، به خود مي گفتم: «پاك تر از خون هايي كه روي اين كلوخ هاي سرد ريخته، توي اين دنياي بي ارزش هست؟» فراموش كرده ايم كه « بسيجي» خاكي نبود كه براي خودش «خاك» بخرد و دنيا طلب كند، يادمان رفته كه «بسيجي» چفيه نمي انداخت معامله كند و فخر بفروشد، بي توجه شديم كه: «بسيجي» جنگ نمي كرد «خودي» نشان دهد. «بسيجي» چفيه انداخت كه «دنيا» را از چشم همه بيندازد و خوب با اين «چفيه»،بي ارزش كرد مناسبات دنيايي را. «اهل دنيا» خفيف شدند، روباهها به لانه هايشان خزيدند، از رو رفتند آنها كه «اهل جان دادن» نبودند «نظر نژاد» را يادتان رفته.... اين آخري ها آنقدر شاكي بود كه خدا چرا در جنگ نبرده اش؟ شجاعت «بابانظر» از تهورش نبود از اين بود كه «جان اش» و همه آنچه داشت برايش به اندازه يك لبخند امام (ره) ارزش نداشت. جنگ كه تمام شد.... گويي «بابانظر» و «مهدي باكري» هم تمام شدند و چفيه شان ماند.... چفيه ارزش اش به آن زاهدي بود كه آنرا به گردن انداخته بود جلوي صدها تانك، تنومند مي ايستاد و يك تنه شليك مي كرد. ارزش اش به آن «بي دنيايي» بود نه به رنگ و قيافه و ظاهر خاكي اش. بعد جنگ عده اي فكر كردند، با چفيه بسيجي مي شوند، نفهميدند چفيه انداختن يعني «سرنترس نظر نژاد» «دل خاشع حاج ابراهيم همت»، «دنياي بي ارزش حميد باكري» ، «قلب بي شيله و پيله برونسي»، «نور صورت شهيد كاوه» و عرفان بي غل و غش هزاران بسيجي گمنام كه لابه لاي صحيفه روز محشر باقي است. هنوز هم هر كه «سر نترس و دل خاشع و نور صورت و عرفان بي غل و غش» دارد، اجازه «چفيه انداختن اش» هست، اين تكه پارچه براي ما «مقدس» است. من يكي، هر وقت خدا توفيق مي دهد، احرام «چفيه» مي بندم، دلم مي لرزد كه «شهيد مهاجر» نكند، راضي نباشد، گنه كاري سجاده اش را رنگين كند. دلم مي لرزد كه «اهل دنيا» نكند، فكر كنند، «چفيه انداختن» بي اجازه مي شود، بي حساب و كتاب است! شهيد مهاجرها و فاضل الحسيني ها و همه بسيجي هاي آسماني لشكر 5 نصر را شاهد مي گيرم، كه خدا نياورد روزي، بخواهم اين پارچه بهشتي كه بوي قبر حسين (ع) مي دهد را به اين بازيهاي دنيايي بفروشم. خدايا! آنروز را برايم مياور.(قالیباف) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:32 توسط غلامحسین امانت
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری که تکانت ندهد گهواره ای است تا خوابت کند! «شب کتاب » با حضورناقدان و شاعران به همت دوستان شعر دوست و شعر سرا در سالن کتابخانه عمومی برگزار شد چنانکه شیوه بزرگ منشی ایشان بود، بنده نیز به این مراسم دعوت شدم و به جان خریدم تا دمی خاطر را به دلگویه های عزیزان سپرده باشم. ،در این مراسم چهار اثر شعری شاعر نوپرداز شهرمان سید مجید شریف زاده را به نقد گذاشته بودند که حقا" این اقدامی ارزشمند و درخور بود . تعدادی از اعضای کانون شاعران «آدینه» نقدی نوشته بودند که زحمتشان قابل تقدیر است . یکی از مواردی که ذکر شده بود بالا بودن بسامد واژه های یاس آور مثل «مرگ، تاریکی، قبر و....»در شعرهای ایشان بود که بنده قبلآ در وب شاعران زرین دشت کامنت گذاشته و عنوان کردم بسامد این واژه ها در بین شعرهای همه دوستان بسیار بالاست . اکنون خود دوستان از شریف زاده خرده گرفته که بجا بود و جواب شاعر هم در توجیه این ایراد، بجاتر!!!! در ادامه مقاله کوتاه آقای حقیری ، کلماتی نیشدار بسوی کسانی بود که در دخمه های نه توی ، پنهان شده و بانگ جرسی در بیدار ی آنان کارساز نیست ! و سرسام ناشی از هجمه اوهام، مجالی نمی دهد افق دیدشان و دیدمان آن ورتر هم بپاید! شاید بشود در کاهش گل آلودی آب همراه مردم بالا دست بوده و در رفع عطش کفترها سهیم باشیم ! رضا دبستانی با شور و حالی از کاکاهای خودش می خواست که بدانند « از ماست که بر ماست». غیر از این هم از شاعر انتظاری نیست . چرا که ذهن شاعر با توطئه ، شب نامه، توهین ، تهمت و افتراو........ بیگانه است و نمی تواند باور کند کسی با نام انسان برای رسیدن به مطامع دنیوی به چه حربه های سخیفی دست می یازد. ولی حقیقت تلخ جامعهء امروزین شهر ما جز این نیست. آقای خسروی که در برگزاری این نشست سهم عمده ای داشت و همتش عالی و انشاءالله بر دوام باشد از اینکه در بین مراسم گاها" به بعضی ها غیر مستقیم کنایاتی زده می شد ، لازم دید از ایشان عذرخواهی کند، چه در غیر اینصورت احتمال به آتش کشیدن قیصریه می بود. زحمت آقایایان صارمی، قاسم پور،دیانتخواه،دستادست و دیگران که می کوشدند آن شب به یادماندنی باشد ستودنی است. اما مختصر عرض کنم که دفاتر بسیار شاعران امروزین تورق نموده ام که امروزه خود شاعران هم از چاپ انها پشیمانند ولی شعر شاعران ما بن مایه های وزین و متین دارد که می تواند در آینده گستره بیشتری یابد و شریف زاده هم اگر میسر می بود در مرکز کشور ببالد می توانست نام خودش را در ردیف کسانی بنشاند که در تاریخ ادبیات فارسی توانسته اند خرق عادت کرده و درگاهی نو و بدیع در شعر پدید آورده اند . مضامین ،نگاه ، واژه ها، نمادهاو.......و زبان نو ایشان تعالی بیشتررا نوید می دهد . نگاهم تا طلوع صبح بام چه کس را نقره گون کند افسوس در این آبادی آفتابش آفتابی نمی شود تا بر آب سجاده گسترده است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:46 توسط غلامحسین امانت
|
|
||